نقد و بررسی فیلم Frankenstein (فرانکشتاین)
اگر بخواهیم در تاریخ سینما از شخصیتهایی نام ببریم که فراتر از فیلمهایشان به نماد و اسطوره بدل شدهاند، «فرانکشتاین» بیشک در صدر فهرست است؛ مخلوقی که بیش از یک قرن، بازتابی از جاهطلبی، ترس و تنهایی انسان بوده و هنوز هم برای نسلهای جدید قابل فهم و جذاب است. اکنون گییرمو دل تورو پس از سالها عشق به این داستان، بالاخره با حمایت نتفلیکس توانسته رؤیای خود را بسازد. اما آیا او توانسته به این افسانهی کهنه جان تازهای بدهد یا صرفاً نسخهای شاعرانه و زیبا از همان مفاهیم آشنا ارائه کرده است؟
دل تورو از همان دقایق ابتدایی نشان میدهد که قصد صرفاً بازسازی ندارد. او همانطور که در آثار پیشینش مانند The Shape of Water دیدهایم، نگاه انسانی و لطیف به هیولا دارد؛ موجودی تنها که به دنبال عشق و پذیرش است. هیولا در این روایت نه صرفاً موجودی ترسناک، بلکه آینهای از بشر مدرن است: موجودی تشنهی محبت و اسیر گناه آفرینش.
فضای قرن نوزدهمی فیلم، طراحی صحنهها و نورپردازی گوتیک دل تورو، یادآور اقتباسهای کلاسیک است، اما در پس این ظاهر آشنا، لایهای عمیقتر دیده میشود. هیولا یاد میگیرد، میفهمد و پرسشهایی میپرسد که تماشاگر را نیز درگیر میکند: «چرا زندهام؟ چرا نمیمیرم؟ عشق در جهانی که مرا طرد کرده چه معنایی دارد؟» این پرسشها، فیلم را از قالب ترس و وحشت صرف، به تأملی فلسفی دربارهی ماهیت انسان، علم و احساس تبدیل میکند.
از نظر بصری، «فرانکشتاین» یکی از کاملترین آثار سال است. دل تورو با دقت بینظیر خود در نورپردازی، دکور و ترکیب رنگها، فضایی شاعرانه و ملموس خلق کرده که تماشاگر در آن غرق میشود. موسیقی آرام و هوشمندانه، همراه با جزئیات معماری و طراحی صحنه، تجربهای تمامعیار حسی فراهم میکند.
با این حال، ضعفهایی هم در فیلم وجود دارد. شخصیتهای فرعی اغلب سطحی هستند و گاهی نقشهای کلیدی ناگهان و بدون زمینهسازی کافی پررنگ میشوند. ساختار دوپاره روایت (از دید هیولا و ویکتور) هم گاهی باعث افت ریتم و جابهجایی ناگهانی لحن میشود. اگر فیلم یک زاویه دید واحد داشت، انسجام عاطفی بیشتری پیدا میکرد.
اما ستون اصلی فیلم، یعنی رابطه ویکتور و مخلوقش، قدرتمند و تأثیرگذار است. بازیها فوقالعادهاند و تضاد میان معصومیت و اندوه هیولا، و ترکیب جنون و حس گناه ویکتور، مخاطب را درگیر میکند. لحظات پایانی، شاعرانهترین بخش فیلم، نشان میدهد که خالق و مخلوق هر دو محکوم تنهایی هستند؛ مضمون همیشگی دل تورو که این بار با ظرافتی خاص بازگو شده است.
در نهایت، «فرانکشتاین» دل تورو فیلمی است شاعرانه، زیبا و تأملبرانگیز. ایرادهایی در فیلمنامه و شخصیتهای فرعی دارد، اما از لحاظ بصری، فلسفی و بازیگری، یکی از برجستهترین آثار سال است. این فیلم اثری است که میتواند هم مخاطب عام را شیفته جلوههای تصویری کند و هم تماشاگر حرفهای را به گفتگو دربارهی معنا و ماهیت انسان و عشق دعوت کند.
نمره پیشنهادی: 8/10
نقد جسورانه
دل تورو در «فرانکشتاین» یک واقعیت انکارناپذیر را اثبات میکند: حتی کلاسیکترین افسانهها هم نیاز به بازخوانی شاعرانه دارند تا با مخاطب مدرن ارتباط برقرار کنند. او هیولا را نه یک نماد ترس، بلکه یک موجود آسیبپذیر و انسانی نشان میدهد؛ اما همین نگاه شاعرانه، گاهی فیلم را بیش از حد آرام و کند میکند.
نقاط ضعف اصلی فیلم، شخصیتهای فرعی و ساختار دوپاره روایت هستند. برخی شخصیتها بدون عمق کافی ظاهر میشوند و روایت گاه از ریتم میافتد. این موضوع باعث شده که در برخی صحنهها، حس «در آستانه اوج» و ناگهان افتادن، تجربه شود.
با این حال، دل تورو استاد خلق فضا و تصویر است. نورپردازی، دکور و جزئیات بصری او بینظیر است و هیولا را به موجودی زنده و ملموس تبدیل میکند. رابطه ویکتور و مخلوقش آنقدر قدرتمند است که فیلم را سرپا نگه میدارد و فلسفهی درونی اثر، نگاه تازهای به مفهوم خلقت و تنهایی انسان ارائه میدهد.
در جمعبندی، «فرانکشتاین» فیلمی است که نقاط ضعفش با قدرت بصری و فلسفیاش جبران میشود. دل تورو توانسته افسانهای کهنه را دوباره زنده کند و آن را با زبان شاعرانه و انسانی خود به مخاطبان معاصر معرفی کند؛ اثری که حتی در نقصها هم ارزش تجربه دارد.